چند روز قبل همسر مرحوم حجازی در خانه شمس آباد که به قول خانم شفیعی، بی ناصر دیگر روحی ندارد میزبان خبرنگاران سرویس ورزشی برنا بود و از هر دری سخن گفت؛ از بی معرفتی های برخی اهالی ورزش تا داستان اختلافات معروف حجازی و قلعه نویی و ... متن صحبت های بهناز شفیعی همسر مرحوم ناصر حجازی با خبرنگاران ورزشی برنا پس از هفته ها سکوت را در زیر می خوانید:
آن مصاحبه معروف مصاحبه معروف حجازی با کیهان ورزشی در سال 52 را خوانده ام؛ همان که ناصر گفته بود دروازه ای خواهم ساخت از طلا با تورهای مروارید نشان و حتی تا به امروز هم آن مجله برای خودم نگه داشته ام. خاطرم است است آن زمان که مصاحبه چاپ شد تازه با ناصر آشنا شده بودم.
کسی سراغ ما نیامد ناصر چند هوادار دارد که خاص خودش هستند. آنها از روز اول بیماری تا الان در کنار ما بوده اند اما از جامعه ورزش حتی یک نفر نیز سراغی از ما نگرفته اند. تاکید می کنم حتی یک نفر هم جویای احوال خانواده ناصر حجازی نشده اند. البته من هم انتظاری از کسی ندارم چون می گویم همه افراد گرفتاری های خاص خود را دارند.
مردم ایران قدرشناس هستند خانواده حجازی کماکان در کانون توجه و محبت مردم هستند. چند روز قبل برای انجام یک کار اداری به اداره ای در میدان رسالت رفتم؛ کارمندان این اداره چنان با محبت با من رفتار کردند که شرمنده شان شدم. مردم پس از فوت ناصر هم محبت هایشان را از ما دریغ نمی کنند. آنها بسیار قدردان هستند و این موضوع را به عینه درک کرده ایم.کارمندی که در آن اداره باید کار ما را انجام می داد وقتی مرا شناخت زد زیر گریه؛ به شکلی که خودم هم گریه ام گرفت.
پیش بینی فالگیر هندی ناصر زمانی که در بنگلادش بود نزد یک فال گیر هندی رفته بود؛ آقای فالگیر به او گفته بود که تو 82 سال زندگی می کنی. او حتی به ناصر یادآور شده بود همسرت 10 سال زودتر از تو از دنیا می رود. این جمله مرد هندی در خاطر ناصر مانده بود؛ او همیشه می گفت اگر تو بروی من چکار کنم و 10 سال پایانی عمرم را بدون تو چگونه سر کنم و در دوران پیری چه کسی از من مراقبت کند؟! ناصر مرگ زود هنگامش را هرگز باور نداشت!
گفتند سه ماه بیشتر زنده نمی ماند آذر 88 پزشکان به ما گفتند که او بین سه تا شش ماه بیشتر زنده نمی ماند. دکتر معالج ناصر برای اولین بار موضوع بیماری حاد او را به بنده گفت و از من خواست که فرزندانش را نیز در جریان قرار دهم. اگر سرطان تنها در ریه او بود ناصر بازهم زنده می ماند اما توده های سرطانی در قسمت های مختلف بدن او پخش شده بود. همسر برادر حجازی هم سال هاست سرطان دارد اما کماکان به زندگی ادامه می دهد.
به همه گفتیم بیماری اش ذات الریه است ما پرونده ناصر را به آمریکا هم فرستادیم. پزشکان وقتی پرونده وی را مطالعه کرده بودند به صراحت اعلام کرده بودند که او هیچ شانسی برای زنده بودن ندارد. خاطرم هست وقتی این شرایط را دیدیم به همه سفارش کردم که به ناصر نگویند بیماری اش سرطان است. حتی در بیمارستان کسری هم با پزشکان هماهنگ کردیم که عنوان کنند بیماری ناصر ذات الریه است. فقط یک روزنامه ورزشی نوشت او سرطان دارد که ناصر آن مطلب را خواند ولی متوجه نشد که منظورشان چه کسی است.
لحظه ای که فهمید سرطان دارد ناصر برای اولین بار در بیمارستان لاله متوجه شد سرطان دارد. او برای انجام یکسری درمان با دوستش به بیمارستان رفت و توسط پزشکش متوجه شد که با بیماری سرطان دست و پنجه نرم می کند. آن روز برای اولین بار من با او نرفتم و یک پزشک به ناصر می گوید:« آقای حجازی آخرین بار کی شیمی درمانی کردید؟» ناصر می پرسد:« مگر من شیمی درمانی کرده ام؟» پزشک می گوید:« آقای حجازی شما انسان تحصیل کرده ای هستید و حتما می دانید که سرطان دارید» آنجا بود که ماجرا را فهمید. وقتی به خانه آمد با ناراحتی به من گفت که چرا به او نگفتیم که سرطان دارد؟! بازهم مجبور شدم حقیقت را کتمان کنم و گفتم:« ناصر جان چه کسی گفته تو سرطان داری؟!» اما دیگر همه چیز را می دانست و همانجا گفت که می خواهد با سرطان مبارزه کند.
عاشق نوه هایش بود حجازی عاشق نوه هایش بود. این اواخر بدجور به جانان دختر آتیلا وابسته شده بود. جانان هم ناصر را خیلی دوست داشت . او با 9 ماه سن وقتی عکس پدربزرگش را می بیند به آن واکنش نشان می دهد. یک روز از غفلت من استفاده کرد و سوار آسانسور شد تا به طبقه بالا برود و نوه مان را ببیند که خودم را به او رساندم و گفتم ناصر جان اگر حالت بد می شد و روی زمین می افتادی من چه کار می کردم؟
من از پا افتادم مرگ ناصر مرا از پا انداخت. باور کنید در زمان بیماری او هم رنج و مشقت بسیاری را متحمل شدیم. کسانی که مریض داشته باشند متوجه می شوند که من چه می گویم.
یک خط هم وصیتنامه ننوشت ناصر هیچ زمانی از رفتن و مرگ صحبت نمی کرد. او بسیار مقاوم و با روحیه بود. حجازی آنقدر در مبارزه اش با سرطان مصر و جدی بود که حتی یک خط وصیت نامه ننوشت!
حداقل 10 سال در کنار ما نبود
زندگی با ناصر حجازی بسیار دشوار بود. او در زمان حیاتش شاید نزدیک به 10 سال در کنار من و فرزندانش نبود و مدام در اردوهای ملی و باشگاهی بسر می برد.. حجازی حتی زمانی که آتیلا به دبیرستان رفته بود نمی دانست پسرش کلاس چندم بود! یادمه که یکبار رفته بود مدرسه آتیلا و گفته بود پسر من که کلاس سوم است را صدا کنید اما مسوولان مدرسه گفته بودند ما آتیلا حجازی داریم ولی کلاس سوم نیست.
همه را بخشید و رفت
حجازی از هیچ کس دلخوری نداشت. او انسان کینه ای نبود و همه را پیش از مرگش بخشید حتی آنهایی که بدترین دشمنی ها را در حقش کردند. روزهای آخر عمرش و زمانی که همه می گفتند با قلعه نویی اختلاف دارد به خوبی از او استقبال کرد.زمانی که قلعه نویی می خواست به ملاقاتش برود من فقط یک بار به ناصر گفتم و وی نیز با روی باز پذیرایش شد.
حتی یکبار هم دعوا نکرد
ناصر اهل دعوا نبود و در سراسر زندگی مان یکبار هم در کوچه و خیابان با کسی دعوا نکرد و همیشه به آتیلا می گفت : «اگر کسی حرفی زد و یا با کسی تصادف کردی مبادا دعوا کنی ، سرت را پایین بینداز و برو.»
علت اختلاف حجازی و قلعه نویی
از آنجا که در زندگی ورزشی حجازی دخالتی نداشتم علت دقیق اختلافش با قلعه نویی را نیز نمی دانم اما فکر می کنم دلیل اصلی ناراحتی او از امیر این بود که ناصر انتظار داشت زمانی که قلعه نویی بعد از او سرمربی استقلال شد از وی اجازه یا رخصتی می گرفت که امیر این کار را نکرد. اختلافات این دو آنقدرها هم که مردم فکر می کردند ریشه ای نبود.
انتظار تماس قلعه نویی را داشتم
ناصر هرگز با من درباره نبخشیدن قلعه نویی سخن نگفت. بنده هم بر خلاف برخی شایعات رواج یافته هرگز علیه امیر صحبت نکردم. تنها ناراحتی ما از قلعه نویی به این دلیل بود که انتظار داشتیم پس از فوت ناصر حداقل یک تماس با ما می گرفت و ابراز همدردی می کرد اما امیر این کار را انجام نداد. البته او کار بسیار خوبی کرد که به مراسم ناصر نیامد زیرا اگر می آمد چه بسا اتفاقاتی رخ می داد که ناراحت کننده بود.
مصاحبه آتوسا و سعید
مصاحبه آتوسا حجازی و سعید رمضانی علیه قلعه نویی را خواندم. صحبت های این دو علیه قلعه نویی خواسته خود آنها بود و من اطلاعی از آن نداشتم.
شایعه خالی بودن تابوت
من هم جایی این حرف را شنیدم؛ شایعه شده بود که تابوت ناصر حجازی در ورزشگاه آزادی خالی بود که به هیچ عنوان واقعیت نداشت. خودم می دانستم که در روز تشییع جنازه نمی توانیم ناصر را ببینیم؛ روی همین حساب با مساعدت مسوولان او را شبانه به خانه اش آوردند و پس از چند ساعت بردند. آن شب اصرار داشتم که ناصر را به خانه بیاورند چون اینجا را خیلی دوست داشت. اول اجازه نداده بودند ولی با تلاش آقای فتح الله زاده ساعت 2 شب ناصر را به خانه آوردند.
ماجرای تدفین بدون حضور خانواده
زمان تدفین هیچکدام ما حضور نداشتیم؛ ابتدا خیلی از این موضوع ناراحت شدم اما صحبت های فتح الله زاده مرا قانع کرد. او می گفت اگر مسوولان منتظر شما می شدند چه بسا با هجوم مردم پیکر آن مرحوم سالم به درون قبر نمی رفت.
سیگار عامل سرطان ناصر نبود
خانواده خیلی به ناصر اصرار می کردند که سیگار نکشد اما او چند سالی سیگار کشید و البته در مقاطع مختلف سیگار را ترک می کرد. البته پزشکان اعلام کردند عامل سرطان او سیگار نبود اما به هر حال استعمال دخانیات در پیشرفت بیماری اش اثرگذار بود.
طرح 27 ساله ها
فشارهای روحی ناصر را از پا در آورد. او در اوج آمادگی بود که طرح 27 ساله ها را اجرا کردند تا وی را از تیم ملی کنار بگذارند. من هنوز اعتقاد دارم آن طرح تنها برای کنار گذاشتن ناصر بود چون نامه مسوولان تنها به در خانه ما آمد. ناصر پس از آن اتفاق چند شبانه روز گریه می کرد و می گفت چرا باید مرا از خدمت کردن به تیم کشورم محروم کنند؟!